در زندگی یک فرد، یک گروه یا یک جامعه، گاه به بهایی بس گران، مقاطع و شرایطی پدید می آیند که گذار از آنها جز با «درنگ» و «تأمل» میسر نمی گردد. در چنین حالتی، حرکت در همان مسیرهای قبلی، نتیجه یی جز حسرت و حرمان در پی ندارد، هم برای«خود» و هم برای «دیگران».




تاریخ یک ارتداد: اسطوره های بنیانگذار سیاست اسرائیل  اراده قدرت مثل مردمک چشم خویش اراده قدرت زن شورشی

به یاد مجید

 در زندگی یک فرد، یک گروه یا یک جامعه، گاه به بهایی بس گران، مقاطع و شرایطی پدید می آیند که گذار از آنها جز با "درنگ" و "تأمل" میسر نمی گردد در چنین حالتی، حرکت در همان مسیرهای قبلی، نتیجه یی جز حسرت و حرمان در پی ندارد، هم برای "خود" و هم برای "دیگران" (ص:5)*.

امروز شاید بیش از هر زمان دیگر، جای مجید در کنار ما خالی است. اما باور داریم مرگ او، مرگ اندیشه های او نیست. امروز به یاد خوبی ها، روحیۀ صلح طلب، دوستی ها و تلاش های فرهنگی او در کنار یکدیگر جمع شده ایم. بی تردید یاد مجید، یادآور مفاهیم و ارزشهایی است که به آنها اعتقاد داشت و برای آنها دامنۀ توانایی های علمی و حساسیت های خود را در انتخاب معیارهای سنجشِ ارزش ها بالا می برد.

اگر چه مرگ مجید شبیه افسانه شد، زندگی او واقعی و حقیقی بود. او هم در روزگارانی دور مانند همۀ کودکان هم سن و سال خود، از تکه چوبی، شمشیری درست می کرد، به جمع کودکان گردآمده در کوچه می پیوست، شمشیر خود را بیرون می کشید و در عالم خیال، پادشاه عادل آنها می شد. مجید، بارها با یادآوری خاطرۀ دوران کودکی اش بسیار خندیده بود اما فراموش نمی کرد که در خاطرۀ او عدالت طلبی  از همان دوران کودکی جای ویژه ای به خود اختصاص می داد.

او می رفت که در دنیاهای دیگری و با ابزار دیگری برابری را برای انسان ها جستجو کند. شمشیر کودکانه دیگر وسوسه اش نمی کرد، در پی کشف رازی بود که از حقیقت آن آگاه شده بود. او احساس خود را به دست عقل و منطق خود سپرد تا برای کشف آن راز همراه او باشند.

کم کم با دنیای علم، قوانین، اصول حاکم بر پدیده ها خو گرفت، به اندیشه ها دست پیدا کرد و از همان اوایل جوانی یاد گرفت که فکر کند و تفکر منطقی و انتقادی را در خود رشد دهد. ذهن او منظم و منضبط به جستجوی تجزیه و تحلیل دنیای پیرامون خود می پرداخت. خود را خوشبخت می پنداشت زیرا که می دانست چالشهای که در خلوت، در دورن ذهن خود به پا کرده است، او را هوشیار و آگاه تر می کند. دنیای درون خود را کشف کرد و تا آخرین لحظات زندگی خود نیز بدان وفادار باقی ماند. آنجا جایی شد که هرگاه  دلش  از سنگینی حوادث روزگار می گرفت بدان پناه می برد و خوب می دانست در آن خلوت درون همیشه، مهمان عزیزی برای خود خواهد بود. بعدها نیز در پیچ و خم های زندگی، آشنایی و قرابت او با حس عرفانیِ درونی خود، به کمک او می شتافت تا نگذارد از جا کنده شود.

قانع نبود. به سهمی که برایش در نظر گرفته می شد، قناعت نمی کرد و باز هم به اندیشۀ خود بال و پر می داد تا او را به دوردست هایی که نمی شناخت، برسانند. دنیای علم فیزیک را با همۀ عشق و ارادتی که بدان داشت، رها کرد و یکسر خود را به دست علوم انسانی سپرد. پی برده بود که در آنجا می تواند با بهره گیری از معتبرترین اصول و قوانین پذیرفته شده، به کندوکاو و تحلیل جامعۀ خود و دیگری بپردازد. برای نظرها و اظهارات خود دلایل علمی و مورد پذیرش دنیای علم ارائه دهد. در جامعه شناسی، روح فیزیک را بازشناخته بود و می دانست که باید رشته های فیزیک و جامعه شناسی را در هم بِتند تا به کمک مفاهیم اصیل و چند جانبه نگر آنها محیط  اجتماعی خود را بشناسد و درحد توان خود برای بهترشدن آن گام بردارد. بنابراین چندان دور از ذهن هم نیست که آنجا که به تحلیل مفهوم دموکراسی می نشیند، بسیار از علم فیزیک بهره می گیرد. و با چنین استدلالی است که درک دموکراسی برای او، قانونی خدشه ناپذیر در هستی می شود تا چیزی شبیه یک آرزو یا یک نوع ایده یا منش سیاسی.

مجید از کلام، قلم و توانایی خود در ارائۀ طرح دنیای نو بهره می گرفت. این جستجو و خلاقیت تاروپود او را به تپش می انداخت و با جرئت و جسارتی شایستۀ انسان پویا و جستجوگر، رازهای درون خود را فاش می کرد. سال ها زندگی و تحصیل در غرب فرصت بزرگی برای او فراهم کرد. تسلط او به چند زبان از یک طرف و آشنایی و آمیختگی اش با  اصول منطق و استدلال از طرف دیگر، فضایی را بوجود می آورد که او می توانست ایده های خود را شفاف تر به گوش دیگران نیز برساند.

مجید اگر چه گاه نام خیابانی را نیز که در آن زندگی می کرد، از یاد می برد، با افکار و اندیشۀ سیل عظیمی از روشنفکران غربی نه تنها آشنا بود، که با افکار آنها زندگی می کرد. ازآن مهم تر آنکه شناخت او از شرق و احساسِ  تعلق و وابستگی او به سرزمین خود، در بازشناسی عاشقانی همچون حلاج که او را "عارف انسان گرا" می نامید، سهراب سپهری، اقبال لاهوری، شریعتی، که برای او سمبل تفکر نوین مذهبی بود، در کنار فروغ فرخزاد و مصطفی شعاعیان و صدها نام دیگر، جرئت اندیشیدن و چون و چرا کردن را در او رشد می داد. باور داشت که «کاروان بشریت در راستای کسب "آزادی" و "خودمختاری" به پیش رفته است.» چطور می توانست خود را جدا از آن بداند؟

او با روحیۀ شرقی خود به اسپینوزا عشق می ورزید و به شعر ترانه های زنِ کولی اسپانیایی دل می بست و مطمئن می شد که شبیه آن ترانه را در ایلات و عشایر خودمان نیز شنیده است.  

زندگی، آموزش و فعالیت فرهنگیِ چند ساله در غرب، روز به روز او را آبدیده تر می کرد، اما مجید گام به گام به نقطه ای می رسید که نه تنها ارزشها و مفاهیم موروثی را با جسارت به زیر سؤال می کشاند، بلکه در عین حال مرزها در ذهن وتفکر او کم رنگ و در جاهایی به کلی محو می شد. این نحوۀ تفکر او نه از سر خوشی که حاصل درد و رنج های او بود. او تصویر جهان معنویِ

 برابری را در عقل و اندیشۀ خود مرور کرده بود و می دانست که در قاموس او همه انسانها قادرند در جهت بهترکردن شرایط ِ محیط خود قدم بردارند. همه قادریم در چگونگی سرنوشت خود شرکت کنیم و برای ساختن و نوآوری و خلاقیت بکوشیم. بنابراین در تفکر او تفکیک و دسته دسته کردن انسان ها به دلیل عقیده، موقعیت و... رنگ و بوی خود را از دست داده بود.

او در برابر خود جهانی را تصور می کرد که تعهد و مسئولیت در قبال یک دیگر، نشانه ای از درک مفهوم " آزادی و خودمختاری" بود. چندان بیراهه نیست اگر بگوییم موضوع  دموکراسی دغدغۀ او بود. مجید به چنین باوری رسیده بود که اولین نشانه های روحیۀ دموکرات و تقکر نسبی گرایی در خود شخص بروز می کند. او به صلح و وحدت درونی فرد ایمان داشت. در تعریفی که از اخلاق ارائه می دهد به " آفرینش فکری، تکیه بر اندیشه ها و نظرات خوداندیشیده و نشاًت گرفته از پراتیکها، نیازها، شرایط و تحولات خودی"، " پایبندی به پلورالیسم و دموکراسی "، و " خودآگاهی فردی و آگاهی اجتماعی" می پردازد و پایبندی به صفات یاد شده را اخلاق نام گذاری می کند.

مجید در بیان تجارب زندگی در خارج از کشور، بارها به درد و رنج و تنهایی خود اشاره کرده است. در مسیرهایی که گام می گذاشت، گاه اشتباه می کرد. آنقدر منصف بود که بازگردد واز تجربۀ خود حکایت ها داشته باشد. اما در همه جا و همه وقت، اندیشۀ پویا و بی قرار او به نجاتش می شتافت و بازهم دستش را می گرفت. خود او می گوید: « جمعی که با مغز خویش بیندیشد، حتی در صورت اشتباه، ارزش و حتی کارآیی اش دست کم در دراز مدت بیش از جمعی است که از دیگران " رهنمود فکری" و "خط" می گیرد و ظاهراً اشتباه نمی کند» (ص100 ). گاه رفتار و افکار تازه طرح شدۀ او فضای درک نشده ای را پیرامون او فراهم می کرد. در مقابل ناملایمات صبوری به خرج می داد و کینه توزی نمی کرد. جانب انصاف و عدالت را در نظر داشت.

هرگز به لحظه ها رحم نمی کرد. مطالب روزنامه ها را تقریباً می بلعید. بسیار می خواند و در قضاوت خود کاملاً محتاط بود. گاهی نیز دنیای بیرون را با همۀ زیبایی ها و زشتی هایش به کناری می گذاشت و در پیچیدگی و غنایِ دنیای اندیشۀ خود گم می شد. به سنفونی بتهون گوش می کرد و در اعجاز درک آن  به نوعی با ناشنوایی بتهون نیزهم درد می شد. گاهی نیز در یک بازی کودکانه با پویا چنان غرق می شد، که فراموش می کرد اسباب بازی ها به او تعلق ندارد. " آ...ِ ی بیا! مجید داره ماشینمو خراب می کنه!". بازی با لِگو و پازل را دوست داشت، در عوض اسباب بازی هایی را که از راه دور کنترل می شوند، نمی پسندید، با خنده می گفت: " هدایت از راه دور را دوست ندارم! من به خودکفایی و خودمختاری و استقلال معتقدم !".

سیب زمینی ها را در حالیکه زیرلب زمزمه می کرد، پوست می کند. بسیار منظم و بی وقفه سوت می زد. بعضی مواقع اشعار سهراب سپهری، شاعر گمنام سرزمین مادری خود را نیز زمزمه می کرد. از در آمیختگی فلسفه و زیبایی کلام آن شاعر به وجد می آمد و می توانست آن را بسیار دوست بدارد.

به تکامل اندیشه اعتقاد داشت و باور می کرد که در چالش های فکری ایمان او صیقل می خورد، برای بازگویی آنچه می پنداشت که حقیقت است، خلاقیت و ابتکار و تواضع نشان می داد.

در سال های آخر اقامت خود در غرب، به تحولی در اندیشۀ خود رسیده بود که آن را در کتاب بازاندیشی ضروری در مبارزه سیاسی و طرح نهادهای دموکراتیک بازگو کرده است: «... به واقع در حرکتها و همکاریهای جمعی است که می توان به تغییر و تحول اساسی در ارزشها، روابط و دیدگاههای اجتماعی و انسانی ناسالم و بازدارنده امید بست و آنرا برای تحولاتی در مقیاس اجتماعی و ملی زمینه و نیز الگو قرار داد، به این دلیل کاملاً ساده که فلسفۀ وجودی و هدف و جهت این تغییرات اساساً جمعی و اجتماعی است و بنابراین روند و مسیر آن نیز نمی تواند چنین نباشد.... طرح " نهاد های دموکراتیک" یکی از گامها و تلاشها در این مسیر است» (ص79-80). در طرح گستردۀ نهادهای دموکراتیک بر ضرورت اخلاق سیاسی، خودکفایی فکری و خودمختاری جمعی تأکید  می کرد و عمیقاً امید داشت که بتواند شاهد شکل گیری بسیاری از نهادهای خودجوش دموکراتیک در زمینه های صنفی، اجتماعی و فرهنگی در سرزمین مادری خود باشد.

یادش به خیر.

 جای او خالی ست.

 شاید بتوانیم با یادآوری ایمان او به کلمه و مفهوم کلمه، یادش را هم چون روشنفکری که " دغدغۀ آگاهی و آزادی مردم خویش" را داشت، زنده نگه داریم.

 

 مهشید و پویا شریف      

 

* تمام نقل قول ها از کتاب بازاندیشی سیاسی و طرح نهادهای دموکراتیک است.

 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
Facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

MAJID SHARIF © 2010 /  CONTACT
بازچاپ مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد است.
info@majidsharif.com


         

ENGLISH

صفحه‌ی نخست

زندگی‌نامه

مقاله

کتاب‌ها

نامه‌ها

شنیداری

نوشته‌های منتشر نشده

آلبوم عکس

از دیگران

خاطره‌ها و یادها

جست‌وجو

تماس

درخواست همکاری